
کو چشمه های زلال کودکیت؟
کو کودک درونت؟
کجا به یغمای فراموشی سپردیش؟
بیابش
نفس بکش
...
دیگه نیاز نیست روی اون پرنده آبی رنگ رو دسکتاپ کلیک کنی و بعد وارد تنظیمات موزیلا بشی و ip رو عوض کنی و بعد وارد فیس بوک بشی.
کافیه تو نوار ادرس بنویسی www.facebook.com و بعد enter رو فشار بدی تا وارد فیس بوک بشی!
اون صفحه آرامش بخش آبی رنگ فیس بوک که درخواست email و password میکنه،یک حس عجیبی به من میده.حسی مثل دیدن ازادی پرنده ای از قفس!!!!!!
این قفس که من بهش میگم فیلترینگ،درست مثل عکس زیر هست که از زیبایی دریای آبی،فقط یک کوزه رو قسمت ما میکنه.
مولانا میگه:اگه یک دریا رو توی یک کوزه بریزی چقدر واست میمونه؟یک کوزه(البته کمی زیاد شکیل تر!)

آبی هایی مثل فیس بوک و فری گیت و دریا،تشکیل دهنده ها اضلاع آزادی هستند.
طریق مثلث بودن این 3 ضلع از فرمول دموکراسی اثبات میشه!
میز آخر،ردیف اول

آیا واقعا زنگ امار اینقدر سخت و کسل کننده است؟یا شاید فضای کلاس ما اینگونه است...دیوار ها سفید اند،رنگ سفید کسل کننده،مثل مردی است که دوروز از اعدامش میگذرد.شاید هم کلاس مرده است!اگر این کلاس مرده چرا ما در آن زنده هستیم؟این کلاس حوصله ی آدم را سر می برد.اینگونه کسی گوش می دهد به بانگی آنگوشه با خویش!،یا کسی همچون من از زندگی مینویسد،دوست من که بی تقصیر بیرون میرود،با خود مثل من به کلاس و دنیا ناسزا میگوید؟
براستی کیست که این کلاس برایش مفید است؟نه منی که نویسنده ام،نه آنکس که یا پای تخته می ایستد که و حل میکند مسایل را،که این کلاس میکشد فضایل را در من و ما و او و سما و ایشان!که خویشان خویش راحت بودند از حال خویش و ریش خود را بلند کرد ازشرم و شرارت،تا از بزرگی برسند به حقارت،که سفارت فرنگ نیز باشد جایشان نگو تقصیر من،از پیش می رود یاد خستگی با فکر مرگ بستگی این شعر باشد قرون بگذشت و بگدشتیم من نویسنده که ریسنده ی نخم این داستان تو بودی و دیگر هیچ...

